خاطرات زندان

پشت میله‌های زندان/بخش نخست

بخش نخست ترجمهٔ کتاب "د پنجرو شانه" به قلم جاوید افغان و ترجمهٔ محمدصادق طارق.

گوانتاناموی افغانستان

نفس‌های آخر زمستان بود، یخ‌بندی‌های بزرگ شکسته و ذوب شده بودند، رطوبت در طبیعت هوا رو به افزایش و ارتقا بود، مرغان مصروف ساختن آشیانه‌ها و لانه‌های جدیدشان بودند و آدمی‌زاد نیز در حال استقبال از بهار تازه‌دم بود.

شب تیره‌وتار بود، ابرهای سیاه به مهتاب نیمه‌جان اجازه نمی‌دادند که روشنایی خود را نثار کائنات زیبا کند، صدای شرشر آب از پایین خانه به گوش می‌رسید؛ این صدا را اگرچه در روز همانند نغمهٔ منظمی می‌پنداشتم اما حالا احساس عجیبی به من می‌بخشید. در دریای افکار غوطه‌ور شدم. نمی‌دانستم بعد از این مدت طولانی چه چیزی را از دست داده‌ام که نمی‌توانم آرام بگیرم! عادتِ فراموش شده‌ام را به یاد آوردم. قلم و کتاب‌چه را برداشته و از خانه بیرون شدم. در هوای سرد داخل دهلیز، در حالی که فقط یک دست به تن داشتم، نشسته و یادهای گذشته را مرور می‌نمودم. دوستان شهیدم را به یاد آوردم؛ جوانی‌های گلاب‌مانند و آرزوهای بکرشان در قلبم عبور و مرور می‌نمود، فرزندان یتیم و وضعیت وخیم بیوه‌زنان در چشمانم نقش بسته بود. سرم را تکان دادم گویا به زور می‌خواستم از دست این یادها و دردها فرار کنم اما مگر امکان دارد؟ به کتاب‌چه‌ای که روی زانوهای خود گذاشته بودم، چشم دوختم و سطرهای پائین را نوشتم: انسان فطرتاً بسیار بی‌صبر است؛ هر کودکی تلاش دارد که زودتر بزرگ شود و سنگینی مسئولیت‌ها را بر شانه‌های خود حس کند اما دوباره آرزوی کودکی می‌کند! به هیچ حالتی راضی نیست. گلایه و شکایت، شغل حتمی فرد از میان دونفر است؛ به‌ تنگ آمدن از آفتاب سوزان در روزهای گرم و شکایت از باریدن باران در روزهای سرد بارانی، که عام است.

مشکلات و سهولت‌ها هر دو در زندگی می‌آیند؛ هرگاه انسان ناسپاس با سهولت‌های نسبی مواجه شود مشکلات را فراموش می‌کند اما انسان‌های موفق همیشه از تجربه‌های کوچک درس‌های بزرگ می‌آموزند و سطح دانش‌شان بیشتر می‌شود.

پس از تجاوز نامشروع ناتو و آمریکا به افغانستان، افرادی که ارادهٔ مبارزه جهت حفاظت ارزش‌های اسلامی را در سر داشتند، فقط دارای حق انتخاب یکی دو گزینه‌ی خطرناک بودند؛ مرگ یا زندان!

مرگ واقعیت تلخی‌ست از همین‌رو پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم در موردش فرموده است: “اکثروا ذکر هاذم اللذات” ترجمه: از بین‌برنده لذت‌ها(مرگ) را زیاد یاد کنید.

هرگاه خداوند متعال نعمت‌های متعددی به بنده‌اش ببخشد، یادآوری مرگ خوشحالی‌ای که به سبب این نعمت‌ها در انسان به وجود آمده است، را از بین می‌برد و با وجود تمام شایستگی‌هایش آن را ناقص جلوه می‌دهد. در صورتی که مرگ خودبه‌خود یاد شود یا انسان قصداً یادش می‌نماید تمام خرسندی‌ها با شنیدن اسم او به پایان می‌رسند پس لحظه‌ای که مرگ‌ بال‌وپرش را بگستراند چه‌ اندازه خطرناک و سنگین خواهد بود!

بله! این لحظه خیلی سخت است اما افرادی که جهت دفاع از نظام اسلامی و بقای آن به مبارزه پرداخته و در اسارت اشغالگران درآمده بودند، با وجود تمام این سختی‌ها به‌خاطر شکنجه‌های گوناگون دشمنان، پناه بردن به آغوش خطرناک مرگ را به مراتب، از زندگی اسیرانه ترجیح می‌دادند.

 

شکنجه‌های زولانه‌های آهنین از دائرهٔ تاب و تحمل انسانی بیرون بود به‌همین دلیل انسانی که از مرگ بیم و هراس داشت، می‌گفت: به‌جای مرگ تکراری در زندان، بهتر است یک مرتبه برای همیشه بمیرم چون آغوش لحد از پنجره‌های زندان بهتر است.

 

آمریکا و هم‌پیمانان او که به عنوان بشردوستان (!) مشهور دنیا شناخته می‌شوند، هنگام اشغال افغانستان جهت تعذیب و شکنجه دادن به جوانان پراحساس و متدین این دیار، زندان‌ها و تعذیب‌خانه‌های گوناگونی از قبیل ابوغریب، گوانتانامو، بگرام، پل‌چرخی، نود (۹۰) و چهل (۴۰) را در درون و بیرون از افغانستان ساختند تا مدافعین ارزش‌های اسلامی، عنعنات ملی و فرهنگ‌های افغانی را در آن‌ها حبس و تعذیب دهند.

پس از فتح کابل خیلی علاقه‌مند شدم که ای کاش تمام جنایات اشغال‌گران آمریکایی و غلامان داخلی‌شان که در افغانستان انجام داده‌اند، جمع‌آوری گشته و به حافظهٔ تاریخ سپرده شود. انسان تا حد توان مکلف است؛ ما در این راستا قدم برداشتیم و توانستیم نمونهٔ کوچکی از جنایات اشغالگران خارجی را تحت پوشش نگارش قرار داده و به زیور چاپ آراسته نمائیم. در نخست اثر (خپله د کیسې رارسونکې هم شهیده شوه) که با استناد از واقعیت‌ها کتابی مستند می‌باشد و چهرهٔ واقعی آمریکا و همکاران آن را به نسل آینده معرفی می‌نماید، نوشتم، سپس برای نوشتن کتاب جدیدی دست به کار شدم.

به‌خاطر اینکه سخن به سمت‌وسوی دیگری تمایل پیدا نکند باید عرض کنم که: جوانان، محاسن‌سفیدان، زنان و حتی کودکان در زمان اشغال آمریکا با اسم زندان بگرام آشنایی پیدا کردند؛ اشغالگران همواره مصروف چاپه‌‌های شب‌هنگام بر خانه‌های افغانان بی‌دفاع بودند و آنان را بی‌محابا می‌کشتند و اگر گاهی مورد مرحمت شان قرار می‌دادند، آن‌ها را با خود به جهنم (زندان بگرام) انتقال می‌دادند تا هر روز با تعذیب و شکنجه‌های بی‌امان لذت مرگ را بچشند.

 

افرادی که هنگام چاپه‌های شب‌هنگام به زندان‌ وحشی بگرام برده می‌شدند، صبح به سرخط مجالس و مباحث در مساجد، پیتاوها، کشت و کشت‌زارهای قریه تبدیل می‌شدند و خانواده‌های شان به قدری خوشحال بودند که گویا به خانه‌های خاله‌های شان رفته‌اند! با خود می‌گفتند: همین که زنده هستند جای شکر و خرسندی است! چه شد که اشغالگران این بار، اعضای خانواده را تکه و پاره نکردند؟! بگرام مشکل چندانی نیست ان‌شآء‌الله آزاد خواهند شد، حداقل زنده هستند. اما این‌گونه نبود؛ بگرام از تخمین‌هایی که در گرمای قریه‌جات حدس زده می‌شدند و خانواده‌های زندانیان قلب‌های شان را به آن تکیه می‌دادند، خیلی سخت‌تر بود. اکثر زندانیان می‌گفتند ای کاش هنگام چاپه جام شهادت را می‌نوشیدیم اما …

 

اکثریت زندانیان به دلیل شکنجه‌های طاقت‌فرسای زندان‌ها دیوانه شدند، از وقت زندان تا پایان عمر دچار مشکلات روانی بودند و عده‌ای چنان تکان‌های تند و قوی عصبی خوردند که مکلفیت، سایه‌ خود را از روی سرهای شان برطرف نمود. شاید به دلیل حق و حقوق همین شهداء و زندانیان است که از دیر زمانی خواب‌ از چشمانم پریده است. بله! بله! … علت دقیقاً همین است.

 

سرپوش قلم را روی آن‌ گذاشته و کتاب‌چه را بسته کردم، وارد اتاق خود شدم و خوابیدم. صبح وقت آستین همت را بالا زدم و علاوه بر رسیدگی به وظایف رسمی ریاست، اراده‌ی رفتن به زندان بگرام را داشتم. به مولوی عبدالله “سعد” رفیق بزرگ‌تر خود در زندان بگرام زنگ زدم و وی را از هدف و اراده رفتنم به بگرام در جریان گذاشتم. از وی خواستم تا زمان آمدن و رسیدن من به بگرام چند تنی که این زندان استخوان‌های بدن شان را پوسیده و سیاه کرده باشد، پیدا کند. او با خنده تلخی گفت: چند تن که به جای خود صد نفر را پیدا می‌کنم زیرا هر روز صدها نفر که یک زمانی با چشمان بسته به اینجا آورده شده بودند و تلخ‌ترین شب‌ها و روزهای زندگی شان را در این‌جا سپری نموده‌اند، حالا در فضای آزاد برای دیدن زندان می‌آیند‌.

 

روز پنج شنبه بود، صبح چون از وظایف مهم ریاست فارغ شدم سه تن از دوستان جوان‌طبیعت (سمسور، احمد و طیب) را با خود برداشتم تا آن‌ها نیز با چهرهٔ ضدبشر متجاوزان آمریکایی بیشتر آشنا شوند. به دلیل ازدحام زیاد موفق شدیم تا ساعت ۱۰ به سرک میدان هوایی کابل برسیم. به کراچی دستی کنار سرک که پرتقال می‌فروخت ایستاد شدیم و یک کریت پرتقال را برای خوردن باخود برداشتیم. آهسته آهسته که راه را ادامه می‌دادیم در کنار خوردن پرتقال مصروف مجلس نیز بودیم. سمسور در مورد مکان‌های مختلف سوال می‌کرد؛ نرسیده به خیرخانه با اشاره به یک طرفی گفت: ساختمانی که بر این تپه بزرگ است از چیست؟ قصر یکی از گنهکاران پیشین است یا چیز دیگر؟ طیب پاسخ داد: نه برادر! این قبر فهیم است که با هزینه هنگفت دالری ساخته شده است، در زمان جمهوریت این‌جا مرغ نمی‌توانست پر بزند، در آن زمان اگر این‌جا می‌آمدید هرچه را با خود داشتید توسط لندغرهای فهیم گرفته می‌شد، حتی مسافران زیادی را به دلیل امتناع از پرداختن پول اندکی از دم تیغ گذراندند.

از سرای شمالی عبور نمودیم، احمد ترانه‌های ضبط موتر را می‌گشتاند، به او گفتم: برادر! به بگرام خواهیم رسید اما ترانهٔ مورد علاقه‌تان پیدا نخواهد شد. او خندید و در مسیر راه به این ترانه ملافقیرمحمد درویش گوش سپرد که می‌گوید:

د آزادۍ شمال وهلې دی لعلونه

ترڅنګ یې رپی زموږ سپین سپین بیرغونه

 

ترانه بر روح و روانم تاثیر می‌کرد، کنار سرک را ترکیب درختان زیبا زینت بخشیده بود، بوی خوش از هر سمت‌وسو فواره می‌زد، خطاب به احمد گفتم: آهسته‌تر بران که از طبیعت لذت بیشتر ببریم، این‌جا واقعاً از طبیعت زیبایی بهره‌مند است. با مرور از ولسوالی شکر دره به چیک‌پوینت مجاهدین رسیدیم. یک جوان بلند قامت با کمال انسانیت و ادب گفت: به‌خیر آمدید! کجا می‌روید؟ کارت را به او نشان دادم فوراً آن را برگرداند و گفت: به‌خیر بروید!

طیب گفت: افغان صاحب! در زمان جمهوریت از همین چیک‌پوینت می‌گذشتیم که موتر ما توسط پولیسی که دود سیگار از وسط انگشتانش بیرون می‌آمد، متوقف شد‌. بد بد به سوی من نگاه کرد و دستور داد که پائین شو! تذکره‌ام را برداشت و خیلی اذیتم کرد. از او پرسیدم: برادر! چه اشتباهی دارد؟ او که چهره‌اش از فرط خشم زیاد سرخ شده بود گفت: حرف نزن! به‌خدا اگر ریش تو ریش انسان باشد. من گفتم: برادر! ریش که مختص انسان است من تا هنوز ریش حیوانات را ندیده‌ام.

دودی از سیگار کش کرد و با چشم‌های سرخ گفت: حرف نزن تروریست! یک تیر دوایت می‌شود، به‌خدا اگر کسی سوال کند که چرا کشتی. لرزیدم، سکوت را برای خود بهتر دانستم، تذکره را به سویم گرفت و گفت: به خاطر بقیه ریش‌سفیدان رهایت می‌کنم اگر نه به‌خدا امروز مگر زولانه‌های بگرام را می‌دیدی.

اکنون الحمدلله نظام اسلامی حاکم شده است؛ از همان روز تصمیم داشتم بگرام را از نزدیک ببینم. شاید ۲۰ الی ۲۵ دقیقه دیگر راه باقی بود که سمسور در کتاب‌چه خود چیزی یادداشت کرد، او گاهی اوقات شعر می‌نویسد از همین‌رو سوال کردم: چه نوشتی؟ خیلی کوتاه گفت:

د بگرام له یخه سیوری مارغان راغلل

څه خبر به یې راوړى د درو وی؟

 

طیب پرسید: سایه بگرام کجا سرد است برادر؟ با شنیدن این اسم مردم همیشه به یاد وحشت و ظلم می‌افتند! او با لبخندی گفت: بگرام ده‌ها و قرن‌ها پیش، حتی قبل از میلاد اسم آشنا در تاریخ است؛ اگر سال‌ها قبل آن را شنیده می‌بودید شاید اکنون خیال پیش‌رفت زیبایی، هنر، مهر و مدنیت انسانی در ذهن تان نقش می‌بست از همین‌رو شاعر از سایهٔ سرد و دره‌های پرپیچ و خم آن سخن می‌گوید، بگرام علاوه بر اینکه کام شاعر را تلخ می‌کند یک اسم شاعرانه نیز است.

_ یعنی بگرام جای خیلی قدیمی است؟

_ بله؛ من سال گذشته در موردش مقاله نوشته کردم.

_ حالا مقاله را دارید؟

_ شاید در تلفنم باشد.

_ می‌توانید ارسال کنید؟

_ چرا نه؟ به هر دو دیده‌.

پس از طیب من نیز از سمسور درخواست نمودم که مقاله‌اش را در واتساپ برای من هم ارسال کند. او خیلی زود دست به کار شد و من کوه‌های دور را نظاره می‌کردم

که هنوز به میزبانی برف‌های سفید مزین بودند.