یوسف گم گشته‌ام باز آمد

جنید بلوچ شب‌ها می آمدند و روزها کز پی شان. بیست سال بود که سپری می‌شد و ملتِ مسلمان، مجاهد و دلیر پرورافغانستان، همچون یعقوب شیفتهٔ دیدار یوسف بود و برای وصالِ یار، ثانیه‌ها را  می‌شمرد. همه باهم و در یک زمان، در شرق و غربِ جغرافیایی به وسعت یک کشور، برای یافتنِ یوسفِ گم […]

جنید بلوچ

شب‌ها می آمدند و روزها کز پی شان. بیست سال بود که سپری می‌شد و ملتِ مسلمان، مجاهد و دلیر پرورافغانستان، همچون یعقوب شیفتهٔ دیدار یوسف بود و برای وصالِ یار، ثانیه‌ها را  می‌شمرد.

همه باهم و در یک زمان، در شرق و غربِ جغرافیایی به وسعت یک کشور، برای یافتنِ یوسفِ گم گشته، در تلاش و جستجو بودند.

برخی می‌گفتند: یوسف را گرگها خورده‌اند، آنها شکمِ گرگانِ وحشی را به هدفِ یافتن فرزندشان، یکی پس از دیگری دریدند تا به محبوبِ خویشتن برسند؛

اما عده‌ای دیگر اظهار داشتند: شاید که یوسف را در مکانی دور از هیاهوی شهر زندانی کرده باشند؛ سپس رهسپار جنگل‌وصحرا شدند و کوه‌ها و دشت‌ها را برای یافتن یوسف پشت سر گذاشتند.

بسیاری از آنها در این مسیر طعمهٔ کفتار‌ها شدند و در راهِ رسیدن به گم‌گشتهٔ خویش، روح از تنشان گسست و جان به جان آفرین سپردند…

سالها سپری شد و آنان همواره در جستجوی آن نماد زیبایی بودند؛ اما انگار که یوسف دیگر بر نمی‌گشت و آنها دیگر چهرهٔ زیبایش را نخواهند دید!

روزی از روزهای سخت و طاقت فرسا که خوشی از ضمیر همگان چون پرنده‌ای با بالهای گل‌‌وگشاد پرکشیده بود و حزنِ فراقِ یوسف مانند ابری سیاه بر سپهر لاجوردی زندگی‌شان سایه افکنده و ظلمت افشانی می‌کرد و روشنی دلربا جایش را به تاریکی و تیرگی داده بود، ناگهان شعاع درخشان خورشید، از لابه‌لای ابرهای سیاه بر قلب‌های یوسفیان تابید و خنک نسیمی به پهنای جهان، از جانب صحرا مشام عاشقان را معطر کرد.

این درخشندگی و این نسیم عطر آگین، مژدهٔ آمدنِ یوسف را تداعی می‌کنند و حال باید با غصه‌های بی انتها و دردهای بی پایان وداع گفت!

صلیبیان خون آشام و جلادان وحشی صفت، بعد از اینکه در مقابل تلألهٔ وجاهت یوسفیان و ملت غیور افغانستان تاب تحمل نداشته و در نتیجهٔ ضربه‌های کوبندهٔ مجاهدین، شب‌هنگام و بدون اطلاع دادن به نوکران و سگ‌های قلادهٔ به گردنِ خود که در راه حراست و پاسداری از آنها تکه تکه می‌شدند،  پا به فرار گذاشته و رسوایی برای خود و تاریخ زرین دیگری را برای ملت افغان زمین به جا گذاشتند.

اینک، بعد از آن همه غم و اندوه، اشک و ناله، ظلم و ستم، عیدِ سفاکان و خون خواران، بعد از آن همه بمباران و تخریب، آواره کردن و غارت اموال و تعدی به حریم ملت ستمیدهٔ و جور کشیدهٔ افغانستان از سوی بردگان استعمار و نوکرانِ حلقه به گوشِ آنها، باری دیگر شاهد شکوه و اقتدار ملت افغان خواهیم بود و بعد از دو دهه

صبر و مقاومت در مقابل مدرن ترین لشکر و پیشرفته ترین تجهیزات و ابزار آلات جنگی، بوی پیروزی به مشام می‌خورد و صمود و از جان گذشتگی ملت افغان زمین، دوباره جهان را مبهوت گردانید….

حال، یوسف گم‌گشته بعد از بیست سال تحمل سختی و مشقت، باری دیگر پا به عرصه می‌نهد تا جهانیانِ غرق در مادیت گرایی بدانند که قدرت ایمان و توکل به خالق هستی، به مراتب بیشتر از اعتماد بر تجهیزات و منال دنیاست.

این یوسف، برای جهان اسلام درسی بزرگ را هدیه می‌بخشد و آن درس آزادگیست؛ این یوسف برای ملت‌های ستمدیدهٔ دنیا، چنین می گوید: آزاده شدن و آزاده زیستن، هیچگاه با شعار در تجمعات و راه پیمایی نیست؛ بلکه حریت و آزادی با جان دادن و جان ستاندن به دست خواهد آمد؛

این یوسف برای همه‌گان چنین می‌گوید: برای رسیدن به عزت و شکوه، باید از خیلی چیزها گذشت؛ همانطور که امیر المؤمنین ملا محمد عمر تقبله الله، بخاطر دست یافتن به اقتدار، از تمام هستی دنیای خویش چشم پوشی کرد.

این یوسف برای سردم‌داران ممالک اسلامی پیامی دارد و آن: گرچه نقش شما با ما بسان برادران یوسف بود؛ اما بازهم ندامت و پشیمانی از کردهٔ خود نسبت به جهان اسلام، می‌تواند سبب عزت شما گردد و برای ماندن بر اریکهٔ قدرت، باید در مقابل متجاوزین رزمید.

برای رسیدن به شکوه و اقتدار، گذشتن از جان نیاز است، نه گردن خمیده، ترس و بزدلی!