خاطرات سنگر/بخش دوم

نویسنده: سعید مبارز   وقتی که ما بطور ناگهانی با موتر خیزشی‌ها روبرو شدیم، همه دوستان حیران مانده بودند که چه بگویند و چه خواهد شد اما چون این وقایع برای مجاهدین آن زمان بسیار یک کار عادی بود، غالبا بخاطر چنین حوادثی، تدابیر از قبل سنجیده می‌شد، مثلاً پیش از اینکه مجاهدین حرکت می‌کردند […]

نویسنده: سعید مبارز

 

وقتی که ما بطور ناگهانی با موتر خیزشی‌ها روبرو شدیم، همه دوستان حیران مانده بودند که چه بگویند و چه خواهد شد اما چون این وقایع برای مجاهدین آن زمان بسیار یک کار عادی بود، غالبا بخاطر چنین حوادثی، تدابیر از قبل سنجیده می‌شد، مثلاً پیش از اینکه مجاهدین حرکت می‌کردند و می‌خواستند تا از بین دشمن عبور نمایند، تمام گپ‌های خود را یکی می‌کردند و می‌گفتند که ما و شما به فلان منطقه و به احوال گیری فلان قوم که در آنجا خانه و زندگی دارد، می‌رویم و عید را در آنجا سپری می‌کنیم. آن زمان یک شوخی معمول هم در بین مجاهدین بود که اگر از یکی می‌پرسیدی که به کجا می‌روی/کجا بودی؟ از اکثر شان این جواب دریافت می‌شد: «خانه خاله»

ما نیز پیش خود از قبل فیصله کرده بودیم که به خانه خاله خود می‌رویم و عید را آنجا سپری می‌کنیم.

 

موتر لنجر به ما نزدیک‌تر شد، به رفقا گفتم که این دعاها را زیاد بخوانید: «اللهم یا حافظ احفظنی، اللهم یا حافظ احفظنی…»

این دعاء را یکی از استادان عقیدتی، در معسکر نظامی در سال ۱۳۹۴هـ ش برای ما یاد داد و گفت که شخصا خودش بارها تجربه کرده و با ورد این دعا از موقعیت‌های بسیار سخت نجات پیدا کرده است.

به دوستانم گفتم که وقتی متوجه شما می‌شوند در دل تان این دعاها را بخوانید تا مشکوک نشوند اما با آن همه توصیه و تأکید، یک دوست چنان خواندن می‌کرد که بسیار واضح صدایش را من می‌شنیدم که می‌گفت: «اللهم یا حافظ احفظنا.. یا حافظ احفظنا…»

گرچه این دعا را با همین الفاظ در کتب حدیث ندیدم، اما چون مشتمل الفاظ دعا است، یقینا تاثیرات خود را دارد.

ریاست امنیت ملی وقت، بخاطر شناسایی فداییان در آن زمان چند صفت و ویژه‌گی شان را نشر کرده بود که اگر کسی با چنین افراد روبرو می‌شود باید امنیت را باخبر سازد:

– رنگ‌های شان سفید و پاک است

– ریش‌های شان اگر تراشیده باشد، پوست روی شان قسمت زیر ریش سفید می‌زند

– سراسیمه و مضطرب می‌باشند

– زبان و لبان شان دایم در حرکت است و ورد می‌گویند…

من که این گپ‌ها را تا اندازه‌‌ای خبر بودم و چون همه اوصاف در شمایل هم‌سفرانم بسیار به وضوح مشهود بود، بیشتر از دیگران قلبا مضطرب بودم ولی ظاهراً خود را عادی جلوه می‌دادم تا رفقایم وحشت نکنند اما چون خیزشی‌ها از تعلیمات مسلکی برخوردار نبودند و اکثرا نشه‌ی چرس و تریاک بودند، خوش‌بختانه خیلی به این علایم سر در نمی‌آوردند.

 

یک نفر از ایشان که ریش تراشیده و بروت‌های درشت و بلند داشت (این تیپ در زمان کمونیست‌ها بنام «بیتل» یاد می‌شد و اکثر قوماندان حکومت سابق نیز به همین تیپ بودند)، با لحن بسیار خشن پرسید: « د کوم حایی طالبه!»

یک رفیق ما که اتفاقا پشتوی او بسیار ضعیف بود، با عجله جواب داد: «میرمندو» اما من از فرصت استفاده کردم و گفتم که ما از غور هستیم.

گفت: «چیر ته روان یاست؟» گفتم که به میرمندو می‌رویم بالآخره با بیان اینکه ما از غور هستیم و قوم‌های ما در میرمندآب مهاجر هستند و خانه خاله ما آنجاست، نسبتا او را قناعت دادیم و با نگاه‌های شک‌آمیزش، اندکی درنگ کرد و سپس رفت. (الحمدلله.)

از یک باتلاق بسیار خطرناک نجات پیدا کردیم و اندکی نفس راحت کشیدیم و سواری‌های موتر پوره شدند و سمت مقصد حرکت نمودیم.

وقتی در مسیر راه از ما سواری‌های موتر می‌پرسیدند، که کجا می‌روید؟ می‌گفتیم به میرمندآب خانه دوستان و قریبان خود می‌رویم اما زمانیکه داخل منطقه رسیدیم و به کنار قرارگاه مجاهدین که یک مسجد و مدرسه کوچک بود پیاده شدیم، یکی سواری با کنایه ملیح خطاب به ما گفت: خانه خاله تان همین جاست؟!! گفتیم بله همین جاست.

 

توحیدی با چند تن از مجاهدین بیرون از مسجد و مدرسه، به استقبال ما آمده بودند، یکدیگر را در آغوش کشیدیم و از اینکه از گرشک که ظلم اربکی‌های آن، زبان‌زد خاص و عام بود، با صحت و سلامتی عبور نموده بودیم، شکر الهی را بجای آوردیم.

ادامه دارد…