از مدرسهٔ دینی تا میدان جهاد! /بخش‌ اول

نویسنده: مخدوم علاءالدین ابوالانصار مترجم: خیرخواه سمنگانی   تقدیر و شکر آن ذات یکتایی را که طبق وعده‌های قرآنی‌اش، در درازنای تاریخ، مبارزین راه آزادی و عدالت را همواره در برابر قدرت‌های بزرگ کفری غالب نموده است که مثالش را در کشور عزیزمان با چشم سر مشاهده نمودیم. طی بیست سال گذشته لحظاتی بسا سخت […]

نویسنده: مخدوم علاءالدین ابوالانصار

مترجم: خیرخواه سمنگانی

 

تقدیر و شکر آن ذات یکتایی را که طبق وعده‌های قرآنی‌اش، در درازنای تاریخ، مبارزین راه آزادی و عدالت را همواره در برابر قدرت‌های بزرگ کفری غالب نموده است که مثالش را در کشور عزیزمان با چشم سر مشاهده نمودیم. طی بیست سال گذشته لحظاتی بسا سخت و پیچیده‌ای در افغانستان سپری شد، تا این‌که سرانجام سپاهیان ایمان و اعتقاد اسلامی تحت امارت امیر شرعی ا.ا.ا. موفق شدند که پای بزرگ‌ترین اشغال‌گرِ دنیا را از خاک و سرزمین بزرگ افغانستان برانند.‌

 

طبق گفتهٔ والدهٔ گرامی‌ام، من شش‌ماهه بوده‌ام که پدر عزیزم وفات نمودند و من از مهر و محبت جان‌پرورِ آن محروم شدم؛ ولی سپاسگزارم خدایی را که در نبود پدر، پدر بزرگم (حاجی داملا محمداسحاق) را بهترین مربی و سرپرست برای تربیت و آموزش ما قرار داد که در حیات‌شان هیچ‌گاه احساس تنهایی و کمبودی نکردیم و همیشه برای ما الگوی ادب و انسانیت بود. خداوند متعال ایشان را غریق رحمت کند.

 

همچنان خداوند متعال، کاکای بزرگوارم (حبیب‌الله خوجایین) را که زمینهٔ درس و آموزش را برایم فراهم نمود و متکفل خرج و مصارفم بود، سعادت‌مند دارین بگرداند.

 

روزگاری، پیرمردی بلندهمت، روشن‌ضمیر، مومن و مخلص (پدر کلان خوبم) از یک قشلاق روستایی، به امید این‌که برایم سرنوشت خوبی انتخاب کند، دستم را گرفت و من را به مدرسه‌ای که در نزدیکی محلهٔ ما قرار داشت؛ یعنی مدرسهٔ توقسن، پیش یکی از اساتید علوم دینی آن‌جا برد.

 

اگرچه در آن وقت نسبتاً کم‌سن بودم ولی به خوبی یاد دارم که در نخستین روزهایی که وارد آن مدرسه شدم، تحول بسیار بزرگی عارض روح و روانم شد. احساس می‌کردم که خیلی خوشحالم و خوش‌بخت‌تر از همه زندگی می‌کنم و در دل خود می‌گفتم: یقیناً مدرسه‌ جای شادمانی‌ست، به‌همین خاطر همهٔ بچه‌های قشلاق شوق آمدن به این‌جا را دارند.

 

حالا می‌دانم که آن حس شادمانی، حس قلبی‌ای بود که از آن برای آغاز سرنوشت جدیدم؛ یعنی مسیر مبارکِ جهاد و مبارزه که نصیب هرکس نمی‌شود، الهام گرفتم.

 

خواندن دروس ابتدایی و دورهٔ صغرای کتب درسی، سیر و سرگرمی‌های اوقات فراغت، مکالمه و تبادل نظر با هم‌کلاسیان، رفتن به ساحات تحت تصرف شیرمردان ا.ا.ا در مناطقی چون: درهٔ جمالک و بعضی از نقاط قریه زیدوری – درهٔ صوف پایان، تا هجرت به مدارس بیرون از ولایت برای طلب دانش و ظرفیت فکری، و دیگر مواردی که بعدا به آن می‌پردازم، همهٔ این‌ها سبب گشتند که حقایق درک کرده و پا در مسیر مقدس جهاد، بمانم.

 

دقیق یادم هست که روزی در حلقهٔ تفسیر قرآن کریم نزد شیخ‌الحدیث مخدوم محراب‌الدین «عرفان» نشسته بودم و ایشان در ذیل آیهٔ: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّهَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَیَقْتُلُونَ وَیُقْتَلُونَ» موضوعات بسیار خوبی را ایراد نمودند و تا حدود یک ساعت، در رابطه با مجاهد و شهید، سخن گفتند، تا این‌که به حدیثی رسید که مفهوم آن چنین بود:

 

رسول اکرم -صلی‌الله‌علیه‌وسلم- فرمودند: دوست دارم که در راه خدا شهید شوم، دوباره زنده شوم، پس شهید شوم، دوباره زنده شوم باز هم شهید شوم.

 

این در حالی بود که دوسال قبل از آن برادر زاده‌ام (شهید ملا بحرالدین) در منطقهٔ دره جمالک قریه زیرکی – درهٔ صوف پایان، توسط غلامان حلقه به گوشِ آمریکا، جام شهادت نوشیده بود و صحنهٔ دل‌خراش آوردن وی، تشییع جنازه و انتقال جسد مبارکِ آن به سمت مقبرهٔ محله، روح و روانم را می‌آزرد و آتش انتقام، لحظه‌به‌لحظه در وجودم شعله‌ورتر می‌شد.

 

اندکی که بزرگ شدم، داستان جنایات جنگی و ظلم اشغال‌گران و نوکران دست‌بوس‌شان را مکرراً از شاگردان مدرسه می‌شنیدم و درس‌هایی که از ترجمهٔ قرآن کریم گرفتم و احساساتی که از تفسیر آیه مقدس فوق برایم عارض شد، گرچه جدایی از هم‌درسان و فامیل برایم سخت بود، ولی به‌خاطر احساساتی که شب و روز دامن‌گیرم بود، بیشتر از این نتوانستم ساکت بمانم و برادران خود را در صف دفاع از ایمان و اعتقاد تنها بگذارم.