آخرین خاطرات مجاهد استشهادی/۱۰

نویسنده: شهید محمد عمر منیب تقبله‌الله ترجمه: محمدصادق طارق در یاد اسم زیبایش (۲۳ صفر المظفر) حدود سه سال پیش، یک شب سرد زمستانی فضا خیلی خراب شد، نگهبان گفت اندکی متوجه باشید که خدای ناخواسته مشکلی رخ ندهد، داخل مسجد دراز کشیدم و به نوشتن مقاله‌ای پرداختم‌. وصال، لقا، دیدار، رضا و عشق نکته‌هایی […]

نویسنده: شهید محمد عمر منیب تقبله‌الله
ترجمه: محمدصادق طارق

در یاد اسم زیبایش
(۲۳ صفر المظفر)

حدود سه سال پیش، یک شب سرد زمستانی فضا خیلی خراب شد، نگهبان گفت اندکی متوجه باشید که خدای ناخواسته مشکلی رخ ندهد، داخل مسجد دراز کشیدم و به نوشتن مقاله‌ای پرداختم‌.

وصال، لقا، دیدار، رضا و عشق نکته‌هایی هستند که حروف شان بر آیینه دل نقش بسته‌اند، در آرزوی همین چند مورد زندگی می‌کنم و تصورش از تمام نعمت‌های دنیوی لذت‌بخش‌تر است.

امید وصال، تشنگی لقا، آرزوی دیدار، جستجوی رضا و گریه‌های عشق و محبت داغ‌هایی هستند که به درد محبت لذت می‌بخشد، آتش را به گلستان مبدل می‌کند و کباب‌کردنِ بدن نازنین را بزرگ‌ترین آرزوی زندگی می‌شمارد. ای انتظار! خیلی ظالم به نظر می‌رسی! ای هجران! آیا چیزی به اسم دل داری؟ ای نا امیدی! آیا کافی نیست؟
از درد فراقش آب چشم‌ها خشکیده است، قلب در یادش می‌تپد و در جهان خط و خیال رقیبی ندارد‌.

مشکلات فراق فقط یک راه حل دارد، زخم هجران فقط به یک روش درمان می‌شود و درد محبت فقط نیاز به ملاقات دارد.
بی‌صبری نیست شوق دارم، شکایت نیست زاری می‌کنم، عجله نیست تنافس و رقابت شروع کرده‌ام. آه!! می‌پذیرم که او می‌بیند، می‌دانم که از تمام جریانات جهانِ سینه‌ام مطلع است و باور دارم که می‌تواند اما چه وقت؟! چرا به تاخیر می‌افتد؟
آه! مستحقش نیستم! آه!! آرزویم را بیاورید.

این مقاله را خیلی دوست داشتم، در دفتر یادداشت موبایلم ثبت کرده بودم، گاهی اوقات مطالعه‌اش می‌کردم.

حدود سه سال از عمر این مقاله‌ام می‌گذرد اما باز هم سخنم را تکرار می‌کنم که “در یاد نام زیبایش”. سخنم را از این‌رو تکرار می‌کنم که الوهیت خداوند چنان دریای پهناوری است که هر چند در آن غوطه‌ور گردی به همان مقدار جا پیدا می‌کنی، من دوره حدیث را به پایان رسانده‌ام، در مورد اسمای حُسنای خداوند کتاب‌های خاصی مطالعه کرده‌ام و آیاتی که در آن‌ها از صفات خداوند بحث شده است بدون شک محل تدبّر و تفکّر می‌باشند اما با وجود این همه، فکر می‌کنم فقط اسمش را شنیده‌ام و بس. خداوندی که یادش این اندازه لذت دارد و انسان را به گذشتن از جان وا می‌دارد پس لقایش چه اندازه لذت خواهد داشت! خداوندی که یادش آتش را به گلستان مبدل می‌کند دیدارش چه کیفی خواهد داشت!

دقیق می‌دانم که چند روز بعد ان‌شآءالله کار عملیاتم رو به‌راه می‌شود، هرگاه موتربم را به هدف اصلی و معین نزدیک کردم با فشار دادن دکمه‌اش بدن نازنینم تکه تکه می‌شود، می‌دانم مادرم می‌گوید: شهید شد اما کاش جسدش باقی می‌ماند حداقل گاهی اوقات به دیدار قبرش می‌رفتم و دلم را تسکین می‌دادم! اما عشق و محبت خداوند نکته‌ای است که تمام این موارد را به فراموشی می‌سپارد. من همیشه با خود تصور می‌کنم که روز قیامت در محضر خداوند متعال ان‌شآءالله با سربلندی می‌توانم بگویم: خداوندا ! به من فقط یک جسم لاغر داده بودی که آن را تکه و پاره به درگاهت تقدیم کردم قبولش کن.

علمای کرام راجع به دعا می‌فرمایند: هرگاه قلب انسان بعد از دعا و نیایش اطمینان حاصل کرد نشانه قبولیت آن می‌باشد. چند لحظه پیش ختم قرآن عظیم الشان بود، با خود دعا می‌کردم و دست‌هایم را در حالت ابتهال به سوی درگاهش بلند کرده بودم ک می‌گفتم: خداوندا!! من را بپذیر. من ناراحت نیستم که عملیات چگونه خواهد شد و یا اینکه خدواند روز قیامت بهشت را نصیبم می‌کند یا جهنم!! فقط این تصور آزارم می‌دهد که اگر خداوند من را از لقای خویش محروم کرد چه کنم! موهای بدنم سیخ می‌شوند و با خود می‌گویم: اینطور نیست، حتماً ان‌شآءالله خداوند قبولم می‌کند و هر گاه قبولم کرد دیدارش را نصیبم می‌کند.

محبت نکته‌ای است که مردم خیلی آن را به کار می‌برند اما مفهومش را تا هنوز درک نکرده‌اند من می‌گویم اگر مفهوم واقعی محبت را کسی درک می‌کرد خودش را حتماً فراموش می‌کرد. دقیق می‌دانم که طی چند روز به دیدار خداوند مشرف می‌شوم، شاید کسی این یادداشت‌هایم را نبیند چون تصمیم دارم در لحظات آخر زندگی‌ام تمام آن‌ها را به رهبر خود تسلیم کنم. خودم را به خاطر محبت خداوند به آتش می‌زنم و بارود موتربم خود را با دستان خود بار کرده‌ام اما باز هم گمان می‌کنم که از محبت خداوند بسیار زیاد فاصله دارم.

راستی بحث محبت بود که محبت یک دوست به یادم آمد، سال گذشته چند روزی معدود به عید سعید قربان مانده بود که کار عملیات یک تن از دوستان رو به راه شد، تلفنم را گرفت و وصیت‌های بسیار زیادی نوشته بود (در میان نوشته‌هایش اسم من را به کار برده بود اما خودش را منظور می‌گرفت از همین‌رو چند سطری از نوشته‌هایش را بدون تغییر نقل می‌کنم)

ای!
عبدالحلیم بیشتر از این نمی‌تواند صحبت کند اما به شاعران بگوئید راحت بر روی جاهای تان بنشینید!! شما نمی‌توانید خمار و محبت را تعریف کنید.
مردم به خاطر قربانی به این‌سو و آن‌سو می‌دویدند اما عبدالحلیم وجود زخمی، سینه کباب و قلب مملو از درد و غم را به خداوند هدیه داد به پروردگارش می‌گوید: پروردگارا!! پول خریدن گوسفند را ندارم این قربانی‌ام را قبول کن.
می‌خواهم عید را با جگرگوشه و محبوب قلبم رسول الله صلی الله علیه و سلم، چهاریار، سیدالشهدا، حضرت بلال و سایر صحابه کرام رضوان الله تعالی علیهم اجمعین یکجا سپری کنم.

آه!! خدایا !! دوستانم اجازه می‌خواستند که روزهای عید به خانه بروند اما عبدالحلیم اجازه خواست تا به دربار تو بیاید، عبدالحلیم از امیر خود اجازه رفتن به خانه نخواست بلکه اجازه آمدن به حضور تو را طلبید. عبدالحلیم از امیر خود درخواست ملاقات با پدر و مادر نکرد بلکه درخواست ملاقات با تو را داشت.

این چند سطر رفیق شهیدم می‌باشد که بعد از شهادتم نباید کسی در آن‌ها تغییر بیاورد، وقت نماز ظهر یادداشت‌هایش را به من سپرد و مغرب به سوی دیدار خداوند شتافت.
اف!! می‌خواستم در مورد محبت برادرم چیزی بنویسم اما نقل دادن این نوشته‌اش دردآور بود. سرم را درد عجیبی فرا گرفت بیشتر از این نمی‌توانم چیزی بنویسم. یا الله!! به خودت برسانم.

ادامه دارد …